عكسي كه مي بينيد حدود ساعت 10 صبح روز 5 شبه (ديروز) در ورودي ميدان تره بار شهرك چشمه حوالي ميدان المپيك گرفته شده است. توضيح اينكه اين ورودي يك طرفه است و دو تابلوي "ورود ممنوع" كه كاملا" هم قابل رويت هستند در دو طرف اين ورودي براي افرادي كه قصد خروج از اين ورودي را دارند نصب شده است. اين بدان معنا است كه رانندگان نبايد از اين ورودي براي خروج استفاده كنند در غير اين صورت مشكلات ترافيكي پديد آمده و مردم اين محدود را به اشكال مختلف به زحمت مي اندازد. در عكس هم مي بينيد كه ترافيك عملا" متوقف شده و چه بسا تا ميدان المپيك هم اثر گذاشته باشد. اما افسوس و صد افسوس كه هستند افرادي كه منافع كوتاه مدت خود را به فرهنگ و رفاه عمومي ترجيح مي دهند. جالب اینکه پايمال كردن حقوق ديگران و ناديده گرفتن قوانين و مقررات كشور اين رانندگان را حداكثر 5 دقيقه در زندگي جلو مي اندازد. حالا در اين 5 دقيقه چه كارهايي انجام خواهند داد كه ارزش اين خلاف را داشته باشد خود مي دانند و خدايي كه ناظر بر احوال ماست. چرا كه ضابطين قانون در اين نقطه از شهر حضور ندارند.
بياييد با هم حدس بزنيم اين قبيل اشخاص و به طور نمونه راننده اين خودرو چه جور آدمي بايد باشد:
- راننده ي سرويس جايي است كه ديرش شده است.
- او ممكن است خانمي باشد كه غذا روي اجاق دارد.
- فردي كه قانون گريزي را نوعي افتخار و جسارت مي داند.
- مي تواند مادري باشد كه فرزند يا فرزنداني نابالغ را در خانه تنها گذاشته و براي خريد آمده باشد.
- شخصي كه از آن ور آبها آموزش گرفته با "نافرماني" هم مي تواند به نظام جمهوري اسلامي دهن كجي كند.
- اين فرد مي تواند از آن آدمهايي باشد كه براي زندگي جمعي تربيت نشده باشد.
- البته اين شخص ممكن است از مقامات عالي يك سازمان ملي باشد و اين تخلف كوچك را به حساب نمي آ ورد چرا كه او كارهاي مهمتري دارد.
- بعيد نيست از افراد فوق العاده متشرع هم باشد كه نه تنها واجبات كه مستحبات خود را نيز در نظر داشته و حتي در هر فرصتي ديگران را نيز با نيت آموزه ديني امر به معرف و نهي از منكر به امور خير دعوت و از انجام فعل منكر منع مي كند اما رعایت قانون را از قرتی بازیی های یادگار خاتمی می داند.
اين راننده هر كه هست آرزو دارم روزی بفهمد، اين كشور كه من، او و فرزندانمان در آن زندگي مي كنيم تنها به دست خودمان ساخته و پرداخته مي شود. مطمئن باشیم کسي از جايي ديگر نمي آيد كه آن را برايمان بسازد و كسي هم جز ما نمي تواند باعث ويراني آن باشد.
يك اداره كل در مجموعه اي دولتي وظيفه مديريت منابع مالي دستگاهي ملي را بر عهده دارد. رييس اين اداره هم تعهد دارد و هم تخصص. او از معدود مديراني است كه رشته تحصيلي و سابقه كاري اش كاملا" مرتبط با سمتي است كه احراز كرده است. به الزامات ارزشي كه از اصول اوليه و محوري انتخاب مدير در سيستم گزينشي است هم عمل مي كند. در اين اداره خانمي تازه كار شاغل در پست كارهاي دفتري است. او بيشتر وقتش صرف مكالمات غير اداري تلفني مي شود. تا جايي كه گاه آشكارا گفتگو هاي فاميلي را به وظايف اداري ترجيح داده و از اين بابت هم ابايي ندارد. كم كم راجع به اين ناهنجاري اداري در محفل هاي خودماني اداره زمزمه هايي شنيده مي شود. يكي از كاركنان قديمي كه سابقه دوستي هم با مدير دارد در جريان اين دست پچ پچ ها قرار مي گيرد . اين كارمند با سابقه باور دارد كه رفتار اين خانم منشي ممكن است به اهداف سازمان و در نهايت عملكرد مدير اداره كه دوست او نيز هست صدمه وارد كند و تصميم مي گيرد موضوع را با رييس در ميان بگذارد. به هر ترتيب پس از مدتها دو دلي بالاخره در فرصتي مناسب از رييس اداره مي خواهد كه در صورتي كه صلاح باشد به اين خانم تذكر بدهد. پاسخ مدير اين كارمند را به تامل وا مي دارد. مدير مي گويد كه اين خانم بار دار است و در آينده نزديك به مرخصي زايمان مي رود. پس صلاح نيست در اين شراط به او تذكر داده شود. كارمند قديمي توضيح مي دهد، خوب اگر ما موظف به رعايت اين دست ملاحظات باشيم پس از زايمان نيز اين خانم دو سالي را هم مشغول شير دادن خواهد بود و تذكرات اداري موجب ترش شدن شير خانم خواهد بود. كارمند با سابقه اطمينان دارد كه بين مدير و اين خانم دفتر دار رابطه ي غير اداري وجود ندارد. او مي داند كه مدير اداره بيش از سایر مدیران همکارش بر تئوری های مديريت تسلط دارد و مي داند كه اين مدير انسان با اخلاق و مذهبي نيز هست.
شما چه فكر مي كنيد؟ اين كارمند قديمي چه بايد بكند.
به عكس خوب نگاه كنيد. اينجا خياباني در نزديكي ميدان انقلاب تهران پايتخت كشور است. روزانه چند مورد مشابه در مسير خود مي بينيد؟ آيا به اين فكر كرده ايد هنگامي كه به دليل مسدود بودن پياده رو به ناچار از خيابان رد شده و خداي ناكرده براي شما رويدادي ناخوشايند پيش بيايد چه كسي مقصر خواهد بود؟ آيا اين رخداد را حادثه خواهيد ناميد؟ يا سرنوشت چنين خواسته و تقدير اين بوده است. قبل از اينكه به دنبال علتي براي دست يا پا شكستگي، خونريزي مغزي يا فوت اين عابر فرضي ما باشيد، لازم مي دانم قسمتي از قانون و مقررات شهرداري ها را پيش رويتان بگذارم:
برابر بند دو ماده ۵۵ قانون شهرداريها و برطبق بخشنامه شماره ۹۴، سد معابر عمومي واشغال پياده روها و استفاده غيرمجاز از آنها ممنوع ميباشد. همچنين با توجه به مواد ۱۱و ۱۲و ۱۳آيين نامه حفاظت كارگاه هاي ساختماني مصوب سال ۸۱ و بند ۱۶گواهي پايان كار ساختمان ابلاغ شده از وزارت كشور، قرار دادن و انبار كردن وسايل كار و تخليه مصالح ساختماني و نخاله ساختماني در معابر عمومي مجاز نميباشد.
خوب! مي دانستيد در كشور ما قوانين و مقررات شفاف و محكمي براي برخورد با اين دست ناهنجاري ها وجود دارد؟ پس چرا در جامعه ي ما افرادي سودجو فقط براي مال اندوزي بيشتر مي توانند به سادگي هر يك از ما را چندين بار با خطراتي جدي روبرو كنند. آيا از خود نمي پرسيد كه اين تخلف و سرپيچي آشكار از قوانين كشور چه گونه ممكن شده است؟ بطور نمونه از همين نوع سد معبر، يعني ريختن نخاله و مصالح ساختماني در پياده رو، چه كسي سود مي برد و زيانكار اصلي كيست؟ آيا اگر شما به عنوان زيانكار بالقوه اين قانون گريزي به مالك ساختمان در دست ساخت اعتراض كنيد چه خواهيد شنيد؟ و راستي اصولا" ما وظيفه اي در اين باره داريم؟
با نگاهي به تاريخ، مي توان چنين گفت كه معرفي يك نوع حكومت به عنوان مدلي فراگير و مناسب براي مديريت جوامع بشري امكان پذير نيست. اگر چه اين ادعا مخالفان زيادي ندارد ولي باز در باره عدم جهانشمولي هر يك از آنها گفتني زياد است كه من حالا بنا دارم به حكومت "يك نفره" اشاره كنم و اينكه اين روش حكومت اصولا" از نگاه علمي و آنهم نه علم سياست بلكه علم بيولوژي به احتمال نزديك به يقين ناموفق است. نوع مديريتي كه در طول تاريخ نام هاي متفاوتي به خود گرفته و يا با اختلافاتي اندك شكلي در مسير زمان حيات خود را ادامه داده است. اين روش مديريت بر مردم را با عناويني چون ديكتاتوري، خودكامگي، استبدادي مي شناسيم كه گاه بسته به سلايق و مقتضيات زماني و مكاني نامهاي خوش ظاهرتري هم بدانها داده اند، مثلا":شاهنشاهي. اما همانطور كه گفتم اين روش حكومتداري يك عيب اساسي و حل نشدني دارد و آن اينكه، فرد حاكم به عنوان يك انسان، آسيب پذير بوده و به دلايل كاملا" روشن مي تواند تغيير كرده و قابليتها و ويژگي هاي منحصر به فردش كه او را راهبر جامعه اش ساخته از دست بدهد. براي نمونه مي توان به ناپلئون اشاره كرد. مي دانيم كه او يك نابغه ي نظامي است. كمتر كسي است كه نام او را در كنار فنون نظامي گري نشنيده باشد. اما چرا او در واترلو آنچان كه تاريخ به ما مي گويد عمل كرد؟ آيا مي دانيد كه او از ناحيه ي غده هيپو فيز دچار عارضه بوده است و در گرماگرم نبرد واترلو 18 ساعت خواب بوده است؟ او از دو سال پيش از واترلو مبتلا به اين عارضه شده و به گفته خودش تغيیراتي در اندامش نمايان بوده است. مي دانيم كه بخشي از رفتار و روحيات ما ريشه در وضعيت جسمانيمان دارد. حالا بعضي از اين اثرات جسماني بر روح روان به يكباره نيست و ممكن است مدتها به تدريج رخ دهد. و چه بسا حتي اگر فرد حاكم بسيار روشنفكر و متقي باشد باز هم شايد اين دگرگوني را در خود متوجه نشود. و البته كه ديگران هم در مراحل اوليه تغيير جسارت و امكان تذكر اين شواهد را نداشته باشند. شايد اگر ناپلئون از همان ابتدا ريزش موي تن را جدي گرفته بود امروز فرانسه موقعيت ديگري داشت.
برخي از دوستان كه كمابيش با روحيات من آشنا هستند و نوشته هايم را دنبال مي كنند و البته نظرهايشان هم برايم ارزشمند و اغلب راه گشا بوده است بر اين باورند كه من بابت مصوبه اخير مجلس در خصوص عزل آقاي كردان زيادي ذوق زده شده ام. حتي يكي از اين دوستان كه فوق العاده برايم عزيز است در پيامكي سخني از نيچه فرستاده با اين مضمون: "نا اميدي بهتر از تسليم است". اگر چه از كنار اين نگاه دوستان به راحتي نمي گذرم اما بر موضع ام نسبت به برخورد جانانه و بسيار مترقي مجلس با پرونده علي كردان كماكان پا مي فشارم. تصميم مجلس درست همان رفتاري است كه از يك مجلس مردمي و مقتدر در نظامي دمكراتيك انتظار داريم. خوب البته دوستان به مواردي اشاره مي كنند كه درست هم هست. مثلا" موضوع آقاي جاسبي را پيش مي كشند كه چرا ايشان مورد موأخذه مردان قانون قرار نمي گيرد؟ همه مي دانيم كه آقاي جاسبي در جريان جعلي بودن يا دست كم مدرك نداشتن آقاي كردان بوده است. همه مي دانيم كه كردان چند سالي، گويا مشخصا" 8 سال در دانشگاه آزاد تدريس مي كرده است. و همچنين مي دانيم تدريس در دانشگاه بدون مدرك تحصيلات عاليه ممكن نيست و حتي اخيرا" مداركي منتشر شده كه نشانگر اين واقعيت است كه آقاي جاسبي شخصا" با دستورات ويژه عضويت كردان را در هيأت علمي دانشگاه آزاد تصويب كرده است. من پاسخي براي اين پرسش جز اينكه بايد صبر كرد نمي دانم. آرزو مي كنم بزرگواران مجلس كه تاريخ ايران به نيكي از آنان ياد خواهد كرد به اين دغدغه خاطر مردم ، كه كاملا" درست هم هست رسيدگي بكنند.
در نگارش این مطلب وام دار آقای مهندس روحنواز هستم.
نمي دانم دفاعيات علي كردان و سخنان نمايندگان موافق و مخالف جلسه استيضاح وي را دنبال كرديد يا خير. هرچه بود به عقيده من اين واقعه ي تاريخي، يعني راي به عزل علي كردان از سمت وزارت كشور، برگ درخشاني خواهد بود در پرونده گردانندگان جمهوري اسلامي ايران و براي هميشه در اذهان عمومي كشور باقي خواهد ماند.
تا جاييكه من مي دانم يكي از افراد پيگير و موثر اين استيضاح علي مطهري فرزند شهيد مطهري است. راستش من تا پيش از اين بر سر مسايلي تئوريك از جمله جايگاه مليت در تصميم سازيهاي استراتژيك راهبران يك ملت، انديشه هاي شهيد مطهري را نمي پسنديدم. اما اگر بپذيريم تمامي پيامبران، مكاتب و آموزگاران تاريخ، پرورش و تعالي انسان را رسالت اصلي خود دانسته اند، رفتار اين فرزند برومند ميهن به عنوان محصول عيني انديشه هاي مطهري مرا بر اين باور استوار مي سازد كه راه اين شهيد انصافا" مسير درست و انسانسازي است.
حتما" به خاطر داريد تا همين 6 ، 5 سال پيش چه حقارت آميز صندلي مسافر جلو خودروهاي مسافربر را دو نفر با فشار آوردن به يكديگر پر مي كردند. گاه نشستن دو مسافر جلوي خودرو حتي موجب مي شد عوض كردن دنده براي راننده مشكل ساز باشد. چند سالي بود كه ديگر شاهد اين رفتار ناشايست، حادثه آفرين و زحمت ساز نبوديم و كوشش شبانه روزي مسولان به ويژه ماموران راهنمايي رانندگي نتيجه داده و اين ناهجاري جز در گوشه و كنار مثلا" روستاها و جاده هاي خاكي، آن هم بندرت، ديگر مشاهده نمی شد. اما هفته گذشته كه پس از مدتها گذارم به مركز شهر افتاده بود در كمال تعجب و تاسف ديدم كه تعدادي از مسافربرهاي رسمي و غير رسمي همانند گذشته دو مسافر در صندلي جلو سوار كرده بودند. خيلي دلم گرفت. احساس نااميدي عميقي به من دست داد. بستن كمربند ايمني حين رانندگي و رعايت يك مسافر براي صندلي جلو را نمادهايي براي كاميابي دولت و ملت در آموزش شهروندي مي دانستم كه عملا" شاهد هستيم كنترل هردو اين دست آوردها كمرنگ شده است.
در خبرها آمده بود كه آيت الله مكارم شيرازي حكم ارتداد گنجي روزنامه نگار ايراني را صادر كرده است. حالا اين حكم چه معنايي دارد و مخاطب آن كه ما مردم هستيم چه كاري بايد انجام بدهيم، مشخص نيست. لازم است پرونده قتلهاي محفلي كرمان را به ياد بياوريم. رسوايي كه آبروي كشور و به ويژه بسيجيان دريا دلمان را به خطر انداخت:
شش متهم این پرونده که گفته میشود از بسیجیان شهر کرمان هستند در زمان بازداشت خود اعتراف کرده بودند که در این قتلها تحتتاثیر سخنرانیهای آیتالله مصباح یزدی قرار داشتهاند، اما آقای مصباح بعدها پس از انتشار بخشی از اعترافات آنها با صدور نامهای به دادگاه صدور فتوا در مورد این قتلها را رد کرد. این شش متهم در سال 81 با انگیزه «رفع فساد و مفسدین از جامعه»، پنج نفر به نامهای شهره نیکپور، محمدرضا نژادملایری، مصیب افشاری، جمیله اسماعیلی و محسن کمالی را به قتل رسانده بودند. (به نقل از راديو زمانه)
خوب حالا هم اگر فردي حكم ارتداد صادره جناب مكارم شيرازي را ملاك قرار داده و قصد كشتن این آقای گنجی را بكند و در اين گير و دار يكي هم كشته بشود، اين قتل يا قتل ها را به حساب چه كسي بايد گذاشت؟ بالاخره ما مي خواهيم در دنياي كه نام دهكده جهاني گرفته زندگي كنيم يا خير؟ آيا به تبعات اين گونه رفتارها و بازتاب جهاني آن فكر مي كنيم؟ صاحب اين فتوي چه هدفي را دنبال مي كند؟ اگر ايشان دغدغه ارزشهاي ديني را دارد آيا اعلام حكم اين فرد جامعه اسلامي را به اهداف خود نزديكتر مي كند يا به جاي آن بر شهرت بيشتر اين فرد خواهد افزود. آيا در بين علما و انديشمندان يا حتي دانشجويان ما كسي نيست كه بتواند پاسخ ادعاي (ولو ناخوشايند) گنجی را مستدل بدهد؟ به عقيده من حوزه هاي علميه كاملا" توان ورود به اين قبيل بحثها را دارند.
صبح سحر روز تعطیل روزنامه های دیروز را به آرامی ورق می زدم, تا مزاحم دیگران نباشم. ماهزاده از اعتماد ملی مصاحبه ای انجام داده با مانی حقیقی کارگردان فیلم کنعان. از خواندن این مصاحبه به چند دلیل کیف کردم . یکی از این بابت که مصاحبه گر کاملا" در حوزه ای که قلم می زند تسلط دارد. بعد هم در کلام کارگردان حتی برای یک لحظه مصلحت اندیشی احساس نمی شود. وی آشکارا بر خلاف عرف معمول امروز جامعه با وجود آنکه فیلمش روی پرده است هر آنچه در ذهن دارد صادقانه با خواننده در میان گذاشته است و اصلا" توجه ای هم به گیشه ندارد. چه احساس خوبی به آدم دست می دهد وقتی نوشته ای را می خواند که راستی محور اصلی آن باشد و تولید اندیشه هدف آن. هنوز حظ ذهنی ناشی از خواندن مصاحبه را با خود داشتم که با دبدن عکسی که کنار مطلب گفتگوی روز در روزنامه ایران کار شده باعث شد با صدای بلند بزنم زیر خنده. مدتها بود که اینجوری نخندیده بودم. هرچه سعی می کردم سکوت را رعایت کنم اوضاع بدتر می شد. ای کاش می توانستید این عکس را ببینید. این عکس کوچک آقای رییس جمهور را در یکی از سفرهای استانی اش نشان می دهد که به منزل یک روستایی رفته است. در این عکس, پشت سر فرد روستایی روی طاقچه دو قاب ۴0Χ۵۰ از دو جفت عکس شبیه به هم از بنیانگذار و رهبر انقلاب دیده می شود و یک قاب عکس هم باز از همان عکسی که روی طاقچه است روی پای این روستایی قرار گرفته است. اینها در شرایطی است که ایشان در فاصله یک متری رییس جمهور نشسته است.
فضای حاکم بر مصاحبه ای که ذکر آن رفت را با آنچه عکاس همراه رییس جمهور و دبیر سرویس روزنامه ایران که این تصویر را انتخاب کرده است کنار هم بگذارید. تفاوت از کجا به کجاست.
به دور باد از شما. ديروز در مراسم ختمي در مسجد شهرك صدرا شركت كردم كه سخنران پيش از شروع، پشت ميكروفون در جمعي نزديك به صد نفر كه بيشترشان هم جوان بودند، گفت:
"اگر چه من حلقومم را وقف مداحي امام حسين كرده ام، اما گاه آدم مجبور مي شود در اين گونه مراسم ختم هم شركت كند."
سخن گفتن از ارزشهاي اسلامي و شرعي امر خداپسندانه "وقف" نزد شما براي شخصي چون من مصداق كامل بردن زيره به كرمان است. اما بياييد با هم اثرات آموزشي اين قبيل اظهار نظرات در مجامع عمومي را از نگاه فرهنگ سازي بررسي كنيم.
1- وقف در ايران سابقه طولاني داشته و علاوه بر جنبه هاي اخلاقي، در الزامات شرعي و قوانين جاري كشور جايگاه روشني دارد. از جمله مي توان به بعضي از اين شروط اشاره كرد. مثلا" وقف كننده نمي تواند از آن برگردد و حق هيچ گونه دخل و تصرفي در موقوفه ندارد. وقف مالي هم كه قابليت بقا ندارد باطل است.
2- مداح مي گويد"حلقومش در وقف امام حسين است". فرض اينكه او نادانسته مالي را كه نميتوانسته وقف كند، وقف كرده است. اما باز مي بينيم به تعهد خود پايبند نيست و در ادامه مي گويد كه گاه مجبور مي شود اين مال وقف شده را در اختيار كار ديگري بگذارد و بعد هم بابت آن كارمزد بگيرد. به عقيده شما اثرات آموزشي اين رفتار مداح كه خيلي از جوانان و حتي بزرگسالان آنان را باور دارند چه مي تواند باشد؟
3- آيا جوانتر های جمع متوجه می شوند اين سخنران كه خود را مداح اهل بيت معرفي مي كند، از ذكر اين مقدمه مقصودي جز تبليغ براي خود هدف ديگري ندارد؟ آيا ايشان اجازه دارد از بلندگوي مسجد به عنوان تريبون تبليغاتي استفاده كند؟ اين گونه رفتارها به نوعي سبك شماردن بار ارزشي عقود و تعهدات حاكم در فرهنگمان نيست؟
رسانه ها خبر دادند كه با پيگيريهاي برخي از نمايندگان و تصميم هيأت ريسه مجلس شوراي اسلامي به هر يك از نمايندگان مجلس هشتم كه از خانه هاي سازماني استفاده نمي كنند پرداخت شده است. اين مبلغ بجز مبلغي است كه جهت هزينه هاي نمايندگي و سفر به حوزه هاي انتخابيه به آنها پرداخت مي شود. گفتني است اين مبلغ حتي به نمايندگاني كه از دوره هاي قبل در مجلس حضور داشته اند پرداخت مي شود.
حالا معلوم مي شود كه چرا صداي شكستن استخوانهاي مردم بي بضاعت زير فشار اقتصادي به گوش نمايندگان آنان در مجلس شوراي اسلامي نمي رسد. اكنون بايد دانست كه چرا با وجود آزادي نسبي در اظهار نظر نمايندگان جز معدودي از ايشان، به تعهدي كه در پناه قانون عهده دار شده است عمل نمي كنند. آيا اين نمايندگان از خود نمي پرسند كه تفاوت آنها با موكلانشان جز در مسوليت خطيري كه بر عهده دارند چه مي تواند باشد؟ راستي پذيرش اين مبلغ به نوعي موجب نمي شود تا نمايندگان بر اعمال غير فانوني دولت و سايرين چشم بندند؟
اين پست را بيشتر به خاطر دوستان خوب مذهبي ام مي گذارم كه دولت آقاي احمدي نژاد را به خيال صداقت و فسادستيزي حمايت مي كنند.
ماجراي مدرك دكتراي جعلي علي كردان، وزير كشور دولت آقاي احمدي نژاد حقايقي را آشكار ساخت كه بي گمان توجه به آنها مي تواند سرمايه بزرگي براي كشور به شمار آيد. نخست اينكه پرده از عمق و گستردگي فساد همه جانبه اي كه در دولت نهم وجود دارد برداشت. دولتي كه با شعار مهرورزي، عدالت و مبارزه با فسادآمده است. فسادی كه آشكارا دولتهاي پيش از خود را بدان متهم مي كرد . دولتي كه بيشترين ارادت را به ولي فقيه نشان مي دهد و حتي دست اندر كارانش بعضا" خود را نزديكترين به امام زمان مي پندارند. ديگر آنكه نقطه ضعفي را نمايان ساخت و آن اینکه چرا با وجود همه سخت كوشي، صداقت و شرافتي كه در بسياري از تصميم سازان و مجريان نظام سراغ داريم عملا" راه به جايي نمي بریم؟
"كردان گيت" فاش ساخت كه چه گونه برخي از مردان حكومت با چهره و كارنامه اي در ظاهر موجه به راحتي همه ي قوانين و مقررات (كه كاملا" هم به اسلامي بودن آنها ايمان دارند) ناديده گرفته و بي آنكه ليلاقت و شايستگي آن را بر اساس معيارهاي موجود در كشور به اثبات رسانده باشند از امتيازي كه استحقاق آن را ندارند بهره برده اند. علي كردان با سابقه 30 ساله در امور اداري جمهوري اسلامي مي گويد كه با نوشتن يك مقاله كه با كمك مترجم از آن دفاع كرده است و تحويل آن به فردي كه خود را نماينده دانشگاه آكسفورد معرفي مي كرده موفق به اخذ مدرك دكترا شده است و با اين مدرك به خود اجازه داده است در دانشگاه تدريس كند. دانشگاهي كه من و شما فرزندانمان را با خوش خيالی براي كسب دانش بدانجا مي فرستيم. علي كردان همچنين 8 سال در سمت هاي عالی دستگاه هاي حكومتي با عنوان جعلي "دكتر" زير دستان خود را هدايت(!) مي كرده است. معلوم نيست در اين 8 سال چند بار در مناسبت هاي متفاوت فرازهايي از نامه حضرت علي به مالك اشتر را پشت بلندگو ها به سايرين متذكر شده باشد. همان حرف هايي كه در ذهن مردم ساده انديش مديريتي علي وار تداعي مي كند.
به هر ترتيب، اگر چه "كردان گيت" اعتبار حكومت، كه سرمايه ايي بزرگ نزد هر ملت مي تواند شمرده شود را زير سوال برد، اما از نگاهي ديگر مي تواند دست مایه تحول بزرگی در ساختار امور نظارتی ما باشد. اينكه، جنبه هاي بد آموزي دروغ آقاي كردان را كنار بگذاريم و از خود بپرسيم راستي اگر در سالهاي تدريس ايشان در دانشگاه دانشجويي به سواد وي شك مي كرد چه كسي يا كدام سيستم وجود داشت به شك اين دانشجو رسيدگي كند. يا اصلا" سواد اين استاد يا استاداني از اين دست اهميتي براي دانشجوي ايراني دارد؟ نمره ارزشيابي اين دانشجويان را سيستمي كنترل نكرده است؟ و از منظري ديگر راستي مگر مدرك دكتراي پزشكي اطفال آقاي دكتر ولايتي با وجود اعتمادي كه به ايشان داريم چقدر مي توانسته براي سكانداري روابط بين المللي كشورمان مفيد باشد كه حالا دكتراي جعلي آقاي كردان فاقد اين كارآيي باشد. نمونه ديگر، مگر با سماجت غير علمي آقاي احمدي نژاد در مقابل كارشناسان شناخته و مورد تاييد نظام چه گونه برخورد مي شود؟ موضوع تغيير ساعت رسمي كشور را كه همه ساله اجرا مي شد به ياد بياوريد. ايشان در اولين سال صدارت خود با تصور واهي و تنها براي بازي نقش متفاوت بودن از تغيير ساعت رسمي كشور سر باز زد و سال پس از آن و همچنين امسال (همين چند روز پيش) بدون اينكه كسي مجبور به توضيح براي مردم باشد ساعت رسمي كشور تغيير يافت. چه كسي بايد بپرسد ايشان با كدام پشتوانه علمي مطالعاتي به خود اجازه مي دهد اين گونه هزينه هاي سنگيني بر كشور تحميل كند و حتي در پاسخ به منتقدان خود ايشان را مغرض فرض كند.
استاد دانشگاهي نقل مي كرد كه در پايان دوره اي آموزشي كه براي نمايندگان مجلس برگزار كرده بود از ايشان شنيده است: "اگر اين دوره بودجه ريزي را پيشتر طي كرده بوديم در راي به لوايح و طرح ها ي پيشنهادي طور ديگري عمل مي كرديم."
باشد تا دیگر فرد یا نظامی را معصوم و مقدس فرض نکنیم. هر انسانی اگر کنترل نشود احتمال بروز خطا را دارد. قبلا" هم این گفته تاریخی را نقل کرده بودم: به فرعون گفته شد تو چگونه فرعون شدی؟ پاسخ داد که کسی جلوی مرا نگرفت!!!
در بين همين گپ هاي سرپايي مثلا" در صف شير يا نان گاه آدم حرفهايي مي شنود كه جاي بسيار درنگ دارد. موضوع يكي از اين دردل هاي سرپايي "مسجد شهرك صدرا" بود. فردي كه به تازگي گذرش به ساختمان در حال ساخت مسجد اين شهرك افتاده بود مي گفت، در حالي كه پاي ساختمان دقايقي را منتظر يكي از دوستانش بوده است با كمال تعجب صداي موسيقي (به اصطلاح امروز) مبتذل شنيده كه با دقت بيشتر متوجه مي شود ترانه اي با صداي (مرحوم) هايده است. وقتي در جستوي محل پخش صدا بر مي آيد در مي يابد كه صدا از دستگاه پخش صوت بزرگي متعلق به يكي از كارگران مشغول كار در قسمت گنبد است. وي ادامه داد: "بعله، مسجدي كه با پول زور ساخته شود بايد هم صداي هايده از گنبد آن بيايد". ايشان اشاره به رفتار مديريت اين تعاوني مسكن داشت كه در جمع آوري پول براي ساخت اين مسجد رضايت قلبي همگي اعضاء اين تعاوني جلب نشده است.
به عقيده من پول زور براي ساخت مسجد و صداي خانم هايده ارتباط معنا داري ندارد. اما باور دارم كه امور خيريه بايد به طور داوطلبانه باشد و در غير اين صورت بانيان امور خير به اهداف اصلي خود يعني همان كارهاي خداپسندانه نخواهند رسيد. مگر اينكه هدف از امور خير چيز ديگري باشد!
راننده خودرو راديو را روشن مي كند. مردي با صدايي نه چندان دلنشين به عربي سخن مي گويد. لحنش به قرائت قران و يا ذكر دعا نمي ماند. لحظاتي بعد در ميابيم كه او از مگسهاي دور شيريني دلارهاي نفتي ايران است كه براي بردن سهمش به ايران آمده ست. اما چرا عربي حرف مي زند و مخاطبش كيست، نفهميدم. بگذريم و اما اصل مطلب. در جمع سرنشينان خودرو گفتم كه اين آقا با چه كساني در ايران صحبت مي كند ما كه نمي فهميم. راننده گفت: "چرا من يك كلمه فهميدم". گفتم "فكر مي كني! براي ما ايرانيان ممكن است واژه اي در زبان عربي آشنا به نظر بيايد اما اين دليل محكمي براي فهميدن معني آن نيست". و ادامه دادم: "مثلا" زير درپوش خشك كن لباسشويي ما كه ظاهرا" براي مصرف كنندگان عرب زبان تدارك شده بوده است نوشته تنبيهات و من منظور استفاده از اين واژه را در اين قسمت از ماشين لباسشويي نمي فهمم". راننده كه بر موضع خودش پا مي فشرد گفت: " معلومه! چون عربها براي خشك كردن لباسهايشان با چوب بر آنها مي كوبند به همين دليل در فارسي ما برداشت كتك زدن از آن داريم". يكي دو روز بعد، از دوستي عرب زبان معني كلمه تنبيهات را پرسيدم. به من گفته شد كه در زبان عربي به معناي توجه دادن يا هشدار دادن است. درست نمي دانم معاني چه تعداد از واژگان عربي در فارسي امروز دستخوش دگرگوني شده اند، اما مي دانم بهتر است روي دانش كنوني ايرانيان از زبان عربي به عنوان آشنايي با يك زبان دوم خيلي حساب نكنيم.
يكي از دوستان ايراني در خارج از كشور زبان انگليسي را به اصطلاح دست و پا شكسته صحبت مي كرد. براي كنار آمدن با اين مشكل شگردهايي پيشه كرده بود. يكي از راه چاره هايش اين بود كه وقتي تلفظ واژه ايي را درست نمي دانست آن را به سرعت مي گفت و مي گذشت و اين روش را از زرنگي هاي خود به شمار مي آورد. يكبار هنگامي كه نزد يكي از دوستان مشتركمان از شگرد كارسازي كه براي پوشش گذاشتن بر كاستي اش پيدا كرده سخن مي گفت، دوست نازك انديشمان پرسيد: خوب اگر فردي كه با او سخن مي گويد از شما بخواهد كه آهسته و شمرده تر صحبت كنيد تا او بفهمد. چه پاسخ مي گوييد. دوست زرنگ ما گفت تا به حال كه چنين موقعيتي پيش نيامده هر موقع پيش آمد بهش فكر مي كنم.
امروز صبح بخش خبري راديو اعلام كرد كه بيش از صد نفر (يا گروه درست يادم نيست) براي استهلال ماه به سراسر كشور اعزام شده اند! هر سال نزديكي هاي عيد فطر اين قبيل بحثها پيش مي آيد و هنوز به اين رفتار به دور از علم خود اصرار مي ورزيم. و با استفاده از يك واژه غير متعارف كه نزد عموم بيگانه است، سعي در گنده جلوه دادن آن داريم. مگر غير از اين است كه استهلال يعني ديدن ماه. آيا از خود نمي پرسيم با نظم و دقتي كه در حركت سيارات منظومه شمسي سراغ داريم و با استفاده از همين دانش، حتي قبل از شروع ماه رمضان حساب دقيقه اي شروع و خاتمه زمان روزه را نگه مي داريم و ويژگي هاي اين اجرام آسماني به گونه اي است كه حركت و مكان آنها را مي توان سالها قبل و پس از مشخص كرد. پس چه گونه است كه براي ديدن ماه بايد گروه هايي به گوشه و كنار اعزام كنيم تا با چشم غير مسلح ديدن ماه را به ما گزارش كنند. آيا تا به حال شنيده ايد كه پيش بيني كسوف و خسوف اشتباه از كار درآيد؟ آيا اين كار به صورت چشمي انجام مي شود؟ آيا وقت آن نرسيده است كه شجاعانه اعلام كنيم كه بر اساس علاقه به سنت گذشتگان كه بسيار زيبا و هيجان انگيز هم هست مي خواهيم ماه را بدون هيچ دليل علمي با چشم غير مسلح ببينيم؟ و وقتي ماه رويت شد رسانه ها از مردم بخواهند با ذكر صلوات يا هر طور ديگر كه مايلند نسبت به اين واقعه ي مهم ابراز احساسات كنند. مانند مراسم ازدواج كه اغلب زوجهاي جوان در محضر عقد مي شوند و در خانه به صورت نمايشي عاقد دوباره خطبه و صيغه ي عقد را مي خواند و براي به يادگار ماندن تصاوير خاطره انگيزي از مراحل مراسم عروسي ضبط مي شود.
به هر ترتيب اگر چه ممكن است بعضي موارد تخصصي كه البته مذهب هم از آن جمله است را نشود با نگاه علم مورد بررسي قرار داد. اما من شك ندارم كه ديدن يا نديدن ماه هيچ ربطي به باورهاي ديني نمي تواند داشته باشد و در صورتي كه به اين روش رويت ماه ادامه دهيم جهانيان به ما و شعور ما به ديده شك نگاه خواهند كرد!
بالاخره ديروز 29/6/87 تكليف آقاي مشايي معاون رييس جمهور، كسي كه اظهار نظرش مبني بر دوستي با مردم اسراييل هفته ها جنگ رسانه ايي در پي داشت معلوم شد. بالاترين مقام سياسي عقيدتي جمهوري اسلامي در نماز جمعه اعلام كرد كه ايده دوستي با مردم اسراييل غلط است و اين موضع رسمي نظام ما نيست. در حالي كه ساعاتي قبل از آن ، يعني پنجشبه شب، از تلويزيون برنامه اي پخش شد با عنوان "ميهمان كلمبيا" كه گزارشي بود از سفر آقاي احمدي نژاد به آمريكا و حضور ايشان در دانشگاه كلمبيا. در اين گزارش تلويزيوني بخشهايي از سخنان رييس جمهوري ايران به نمايش گذاشته بود كه طي آن ايشان در پاسخ به سوالي مبني بر اينكه نظر رييس جمهوري ايران در رابطه با حذف كشور اسراييل چيست؟ گفته بود، ما با همه ي مردم دنيا (كه البته مردم اسراييل هم جزيي از مردم دنيا هستند) دوست هستيم. حالا پرتغال فروش را پيدا كنيد!
هميشه از دوران كودكي كنجكاو بودم بدانم كه دزدها و خلاف كارها چه شكلي دارند. بزرگتر هم كه شدم اين حس كنجكاوي در من باقي ماند. اگر چه چهره ي تبهكاران را ديگر مي توانستم در روزنامه ها ببينم اما دلم مي خواست بيشتر در باره به آنها بدانم. مثلا" دوران كودكي خود را چه گونه گذرانده اند و در چه نوع خانواده هايي پرورش يافته اند و پرسشهايي از اين قبيل. تا اينكه تلخي دو تجربه نزديك به هم اين عادت را از سرم انداخت. موضوع از اين قرار است كه همه روزه در راه به منزل با رانندگاني روبرو مي شوم كه نه تنها خود را مكلف به رعايت علايم رانندگي بطور نمونه "عبور ممنوع" نمي دانند، بلكه با حركاتي كه با تمدن فاصله زيادي دارد جان خود و ديگران را نيز به خطر مي اندازند. معمولا عادت دارم تا حد امكان چهره هاي اين موجودات انسان نما را نگاه كنم. در چهره آنان دنبال چه مي گردم، درست نمي دانم. شايد در جستجوي وجوه اشتراكي معنا دار بين آنها هستم. به هر روي، چهره ي دو تن از اين موجودات باعث حيرتم شد. اين قانون شكنان بي تمدن را خيلي وقت بود مي شناختم. آنها دو تن از پر ادعا ترین دوستان ارزشی بودند!!!
به ياد ديالوگي از داداش امير فيلم اعتراض افتادم: "مثل بچگي هاي هممون كه دوست داشتيم ببينيم كه دزد چه شكلي، وقتي مي ديديم، مي ديديم آشناست."
اظهار نظرهاي علمي را بايد از اهلش خواست و اگر غير از اين باشد، آنچه گفته و شنيده مي شود را شايد بشود تنها در قالب درد دل و گپهاي دوستانه دانست. با اين حال پيش مي آيد در جريان يك موضوع تخصصي، صاحب سخن كه فرض مي شود متخصص باشد، كفايت لازم را در اين باره ندارد. غير متخصصين چه طور اين را در مي يابند؟ مثال مي زنم: به دليل سابقه طولاني ناراحتي گوش، تا حدودي نشانه هاي بازگشت بيماري را در خودم احساس مي كنم. يكي از مواقع اي كه اين احساس را پيدا كردم به پزشكي كه معمولا" مراجعه مي كنم سر زدم. ايشان طبق معمولا" با چراغ قيف مانندش به وارسي گوشم پرداخت. پس از پايان به اصطلاح معاينه رو به من گفت كه مشكلي ندارم. به او گفتم: "اما دكتر! نوك دستگاه شما تنها در لاله گوشم بود و دستگاه را در كانال گوشم احساس نكردم". با نگاهي مجدد و اينبار در كانال گوشم گفت: "اي بابا بازم كه سرما خوردي!".
ديروز تلويزيون سخنراني يك روحاني را از روي منبر پخش مي كرد. ايشان را قبلا" هم ديده بودم. حضور او در رسانه به اصطلاح ملي و حالت هايي كه به صورتش مي دهد و بالا و پايين بردن تن صدا اين تصور به ذهن مي آيد كه مي بايست در كارش خبره باشد و اين بحث را قبل از اينكه روي منبر طرح كند بارها در محيط هاي كارشناسي مرور كرده است. او از تفاوت بين لغات "رويت" و "نظر" سخن مي گفت. اينكه عمق اين دو و احاطه صاحب نگاه در هر يك از اين واژگان متفاوت است. ايشان با ذكر مثالهايي از آيات قران مجيد مي گفت كه خداوند در قران مراد متفاوت از كابرد نظر و رويت داشته است. توجيهات وي براي اثبات اين مدعا دقيقا" منطبق بود با قابليتها و ظرفيتهاي انساني. اينكه نگاه كردن با ديدن فرق مي كند. دقيق نظر كردن با رويت تنها فرق مي كند. اين كه نگاه خداوند در محدوده عضوي مانند چشم و ابزاري چون مغز ما انسان هاست. اين طرز فكر نشان از درك او نسبت به توانمندي هاي خداوند بود. اشكالي هم ندارد او هر طور كه مايل است مي تواند فكر كند. اما چرا بايد رسانه ملي كه هنوز در نگاه بسياري از هموطنانمان اعتبار دارد به ترويج تجربه هاي خام بپردازد.
اول این را گوش كنيد. او قصد دارد نماز بخواند. اما چقدر با نمازي كه انتظار مي رود شباهت دارد؟ لازم نيست به ايشان بخنديم. با مشاهده رفتار مردم در سطح شهر خواهيم دانست خود ما نیز بعضا" رفتارمان خيلي هم نزديك به ارزشهايي كه باور داريم نيست.
با كمال تاسف بار ديگر در سوگ جمعي از هموطنانمان كه جان خود را در سانحه سقوط هواپيما از دست دادند نشستيم. درد اين پيش آمد آنجا تلخ تر مي شود كه مي شنويم هواپيماي مذكور به دليل نداشتن ايمني كافي اجازه پرواز در آسمان اتحاديه اروپا را نداشته است. اگر چه حكايت تصميم سازان دولت نهم حكايت شخصي است كه خود را به خواب زده است و كسي كه خود را به خواب زده نمي توان به سادگي بيدار كرد. بنابراين مخاطب من در اين نوشتار عزيزاني هستند كه بيدارند و زبان كارگزاران دولت نهم را مي فهمند.
آقاي احمدينژاد در پاسخ به اين ادعا که "اگر تهران پيششرط مذاکرات هستهاي (تعليق) را بپذيرد ملت ايران خوشبخت خواهند شد" گفت: امروز هم ملت ايران خوشبخت است و هر روز بر خوشحالي و خوشبختي آنها افزوده ميشود. چرا بعضي خيال ميکنند نوع زندگي آنها بهترين زندگي است. هر ملتي زندگي مخصوص خود را دارد. وي تأکيد کرد: در زندگي انسان مسايل مهمتري در کنار مسايل مادي هم وجود دارد و آن حفظ عزت و کرامت انساني است.
آيا خانواده قربانيان اين پيش آمد و همه آنان كه دير يا زود سرنوشتي مشابه خواهند داشت، ديدگاه رييس جمهور را مي پسندند؟
سه شنبه شب (ديشب) تلويزيون كه كاملا" حكومتي و بيانگر ديدگاه نظام جمهوري اسلامي است برنامه اي نشان داد و ظاهرا" مدتي نمايش مي دهد به نام "شوك". اين برنامه به ناهنجاريهاي رفتاري و پوشش برخي از مردم در ايران به ويژه جوانان مي پردازد. در اين برنامه علايم و نشان هايي ديده مي شوند كه تهيه كنندگان برنامه آنها را شيطاني، بي معنا و مبتذل اعلام مي دارند. اين در صورتي است كه در بين اين نشان ها "فروهر" و "صليب" هم ديده مي شوند. اولي از نشان هاي ايران باستان و مورد احترام هموطنان زرتشي است و دومي هم ناگفته پيداست، سمبل مسيحيت كه يك ميليارد پيرو دارد.
حالا خدا وكيلي اگر اين رفتار را يك تلويزيون خصوصي در گوشه اي از دنيا انجام داده بود. مثلا" آرم الله يا هلال ماه را به تمسخر گرفته بود. ما مسلمان تظاهرات به پا نمي كرديم و نمايندگي هاي آنان را در كشورهاي مسلمان مورد اذيت و آذار قرار نمي داده و پرچم ملي آنان را به آتش نمي كشيديم؟
سه تن از معاونان يك اداره دولتي كه به دليل كاري با آنها در ارتباط هستم قصد شركت در مراسم توديع همكاري از ساير دستگاهها را داشتند. تا آنجا كه معلومم شد ظاهرا" از روز قبل و چه بسا حتي قبل از آن مديريت مسؤل اين قبيل امور در جريان اين مراسم و حضور همكاران، آن هم در سطح معاون بوده است. دو تن از معاونان كه به نظر مي رسد كارايي بالايي هم در حوزه كاري خود دارند، از اولين ساعات كاري بخشي از وقت خود را در پي هماهنگي براي تدارك خودرو بودند. از طرف ديگر راننده اين اداره كه بديهي است مي بايست جايگاهي در سطح يك تاكسي را در سازمان كاري خود ايفا كند از اولين ساعات روز غيبش زده و نشاني از او نبود. صحنه هايي باور نكردني، اما بسيار جالب پيش رو داشتم. اين اداره دولتي كه رييس ارشد آن براي دنيا برنامه ريزي مي كند براي آمدن راننده لحظه شماري مي كرد. حالا معلوم نبود كه اين مهره ارزشي -منظورم راننده است- كجا و مشغول چه كاري است، چرا كه هيچ يك از مسؤلين كاري به او نسپرده بودند و او طبق مقررات مي بايست در بخش نقليه منتظر مأموريت اداري مي ماند.
دغدغه خاطر من بودن يا نبودن در اين مراسم توديع نيست. مهم اين كه بدانيم كدام مكانيزم است كه به اين راننده قدرت مانور تا اين اندازه را داده است؟ آيا او به ابر قدرتهاي جهاني وابسته است؟ نيروهاي نظامي در منطقه او را حمايت مي كنند؟ او به جناح سياسي حاكم وابسته است؟ او يك آقا زاده است؟ همه اين ها مستلزم مطالعه سيستماتيكي است كه يك پاسخ در بر خواهد داشت: او كدخدا را ديده است.
سالها پيش در جايي كه يادم نيست كجا، مطلبي خواندم با عنوان: درون هر ايراني ملايي نهفته است. برابر سازي آن كار خودم است پس اگر خواستيد اين مقاله را پيدا كنيد دنبال There is a Mulla in every Iranian بگرديد. اما اصل مطلب اينكه، تا اين قضيه رحیم مشایی معاون ریاست جمهوری در امور گردشگری و میراث فرهنگی، (منظورم اظهار نظر او در باره دوستي با مردم اسراييل و واكنشهاي تند و كم نظير مقامات ريز و درشت حكومتي حتي موضعگیری كم نظير چند تن دیگر از مراجع قم است) پيش نيامده بود فكر نمي كردم من هم مي توانم قضا و قدر و نقشي كه تقدير مي تواند در سرنوشت آدمها بازي كند را باور داشته باشم! اما راستش از شما چه پنهان ته دل دوست دارم فكر كنم كه آنچه بر سر مشايي آمده و مي آيد، لحظات پر اضطرابي را كه پشت سر مي گذارد، مخاطرات احتمالي كه پيش رو دارد (مثلا" تصور قرباني شدنش توسط گلوله يا كارد يك تندرو اعتقادي، مشابه اتفاقي كه براي حجاريان پيش آمد) همه و همه بخاطر نفرين هاي است كه به دليل نقش تاريخي او در آب گيري سد سيوند و در نهايت آسيب به آثار باستاني به ويژه آرامگاه كورش بزرگ از انسان هاي نزديك به خداست.
دوستي دارم جوان، اما از تبار نسل اولي هاي انقلاب. براي حظ ذهني اي كه از همصحبتي با او نصيبم مي شود، جايگزيني نمي شناسم. با او از هر دري سخن مي گفتيم. از بندهايي كه دولت نهم به آب مي دهد گرفته تا عقده هاي تاريخي دور و نزديك. او بي دريغ و بدون تعارف در كمال ادب اشتباهاتم را متذكر مي شد. او يك متخصص به معناي واقعي است. كارش را بي سر و صدا به بهترين شكل ممكن انجام مي دهد. تا آنجا كه مي توان به خيل بزرگاني پيوندش داد كه آنقدر بي ادعا خدمت مي كنند بعضي ها ثمره كارشان را به حساب عالم غيب يا امام زمان مي گذارند. او را كه به تازگي محل كارش جابجا شده پس از مدتي مي ديدم. برق چشمانش آبستن گفتني هاي بسياري بود كه نمي دانم چرا درباره آنها سخن نمي گفت. گرچه اهل متلك گويي نيستم، با اين حال با كنايه از كم صبحتي او گله كردم. باز هم چيزي نگفت. امروز يكي از همكاران و دوستان مشتركمان پرده از راز سكوت اين انقلابي جوان برداشت. در محل كار جديدش از خانه اي سازماني بر خوردار شده است و اين براي او كه انصافا" استحقاق بيش از آن دارد فرصتي است براي جبران آنچه كه تا كنون محروم مانده است.
دهمين سالگرد شهادت محمود صارمي را با برگزاري روز خبرنگار پاس داشتيم. امسال نيز همچون سالهاي پيش روز خبرنگار دست مايه اظهار نظرهاي مردمي و مقامات حكومتي بود. يكي از اين ابراز احساسات مردمي براي من جاودانه خواهد بود. وقتي به رسم يادگاري پوستري را كه خانواده اين شهيد عرصه رسانه تهيه كرده بود به يكي از هموطنان كرد دادم، ايشان ابتدا عكس شهيد روي پوستر را بوسيده و سپس به ديوار فروشگاهش آويزان كرد.
در منزل يكي از بستگان بوديم كه صحبت از آقاي احمدي نژاد به ميان آمد. صاحبخانه با صدايي بلند و طعنه آميز گفت: "احمدي نژاد اگر براي هر كسي بد بوده براي شما كاركنان دولت كه خوب است. راستي اگر كارمند نبوديد، هيچ وقت فكر خانه دار شدن را هم مي كرديد؟". موقعيتي كه پيش آمد از جمله مواردي بود كه جايي براي اظهار نظر برايم نمي گذاشت. پس براي عوض شدن موضوع، همه را به لذت بردن از غذايي كه تدارك شده بود دعوت كردم. به نظر شما مي بايست چه مي گفتم؟ صاحب سخن فردي بود كه در يكي از روستاهاي بسيار محروم غرب كشور به دنيا آمده و دوران نوجواني را در همان روستا گذرانده و اواخر سالهاي رژيم شاه با تحصيلات ابتدايي به ارتش پيوسته بود. او در حالي سخن مي گفت كه در طبقه سوم ساختمان دويست و چند متري اش نشسته بوديم. من از شخص او كدورتي در ذهن ندارم . اما سؤالم اين است كه او و همفكرانش از چه سخن مي گويند؟ چه عواملي اين زاويه ديد را شكل مي دهند؟ اگر چه مي دانم او نيز با داشتن 4 مستأجر هنوز مجبور است با ساعاتي مسافر كشي در روز بخشي از مشكلاتش را سرو سامان دهد،اما چرا بايد فكر كند يك ليسانسيه مهندسي از سال 62 تا كنون نبايد و نمي تواند درآمدي ثابت و يك آپارتمان 107 متري بدون سند داشته باشد؟ آيا رسانه ي ملي نقشي در اين عدم اعتماد و حسادت كور كورانه نداشته است؟ آيا بهتر نيست قبل از هر نوع اظهار نظري كمي با خود فكر كنيم و نگاهي از نو به خود و روابطمان با ديگران بياندازيم.
در بین خبرهای مربوط به روز خبرنگار, 17 مرداد امسال (1387) اظهار نظر آقای احمدی نژاد به عقیده من قابل تأمل ترین است. او گفت: خبر در مرحله اول باید درست و انتشار آن برای جامعه مفید باشد. خیلی خبرها درست هستند ولی انتشار آنان لزومی ندارد. وی افزود: لازمه یک خبر آن است که با انعکاس آن اتفاق مثبتی رخ دهد
جمعه 18 مرداد شاهد برگزاری افتتاحیه ی بازیهای المپیک 2008 پکن بودیم (لطفا" نپرسید کجا آن را دیدم که من هم مجبور نباشم بگویم در تاکسی). برنامه بسیار جالب و تحسین برانگیزی بود. کاروانهای اعزامی حدود 200 کشور که در این دوره شرکت کرده اند در مقابل دوربین هایی که گفته می شود یک میلیارد تماشگر دارند و حاضرین در استادیوم رژه رفتند. اغلب این ورزشکاران و هیأت همراه آنان لباسی که حال هوای کشور و فرهنگشان را نشان می داد بر تن داشتند.
سرشب همین روز صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز بخش هایی انتخاب شده از مراسم افتتاحیه را در حالی که خبر نگار اعزامی صدا و سیما هم صحبت می کرد نشان می داد. خبرنگار می گفت تمامی زنان کشورهای اسلامی شرکت کننده حجاب کامل داشتند و در این هنگام تصویر یک زن محجبه که کاروان کشورش را جلو داری می کرد نشان داده شد.
آمار دقیقی از ایرانیانی که مراسم را به طور کامل دیدند در دست نیست. اما این تعداد می توانند شهادت دهند که تلویزیون جمهوری اسلامی دروغ می گوید. چرا که به جز کاروان عربستان که فاقد زن بود, همه ی کشورهایی که مسلمان خوانده می شوند را زنانی بی حجاب یا حجابی نیم بند نیز همراهی می کردند.
معلوم نیست با انعکاس این دروغ چه اتفاق مثبتی باید رخ دهد؟
ساعت ديواري ترمينال 07:00 را نشان مي دهد. روي صندلي هاي رديف شده فلزي كه به هم چسبيده اند نشسته و در انتظار حركت اتوبوس هستيم. دو رديف جلوتر از ما، مرد جوان 22، 23 ساله اي سيگار مي كشد. درست روبروي او در فاصله حدود 10 متري تابلوي بزرگي در قطع A2 با سه زبان فارسي، انگليسي و تصويري پيام مي دهد كه اينجا "سيگار كشيدن ممنوع" است. ولي به هر دليل اين جوان به خواسته عموم توجه اي ندارد. اما چه كسي بايد او را وادار به تمكين كند؟ دور و برم را نگاه مي كنم: ساندويچي، انواع سرد و گرم، ايرانسل، ، چايخانه، توالت، اطلاعات ، رستوران و فروشگاهي هم كارگر ساده مي خواهد، جاي چه چيزي خالي است؟ صداي بلندي مي گويد: "موز شيرين" ، "موز شيرين". مرد جوان سبزه رويي تعدادي موز در دست دارد و در حالي كه به تندي گام بر مي دارد و چشم به چشم همه آنان كه از كنارشان مي گذرد دارد مي گويد: "موز شيرين بدم"؟ كم كم از ما دور مي شود اما يك لحظه باز مي گردد و به جوان سيگاري چيزي در باره سيگار مي گويد. تغييري حاكي از دست پاچگي در چهره مرد جوان آشكار مي شود. لحظاتي بعد در حالي كه سيگار را با هر پنج سرانگشت به سمت كف دست پنهان كرده، همان حالتي كه معمولا" سيگاري ها در ايام ماه رمضان سيگار مي كشند، با آخرين پك به سيگارش ودا مي گويد. به ياد جعبه خالي هاي روبروي برخي از فروشگاه ها افتادم. همان جعبه هايي كه براي محفوظ نگه داشتن جاي پارك به مراتب بهتر از تابلوي راهنمايي عمل مي كنند. اين بار هم تذكر پسر موز فروش اثر بخشي و قاطعيت بيشتري از تابلوي هشدار دهنده داشت. عجيب است كه نماد هاي حكومت براي ما ارزش و اعتباري ندارد. مقايسه كنيد: يك جعبه ي خالي بار ها و بارها از ده ها تابلوي "توقف مطلقا" ممنوع" اعتبار بيشتري دارد.
يكي از همكاران كه گاه در مسير اداره همراه نيز مي شويم، از نظم و انضباط در منزل و كنترلي كه بر فرزندانش دارد سخن مي گفت. در حالي اين حرف ها رد و بدل مي شد كه مشغول نظافت اتوموبيلش بود. اتوموبيلي كه معمولا" در اختيار فرزندانش است. نخاله هايي كه از ماشين خارج مي شد آدم را به ياد نظافت اتاق بچه ها بعد از برگزاري يك جشن تولد مي انداخت. همين كه به راه افتاديم ناگهان اعلام كرد كه چراغ بنزينش روشن شده و اضافه كرد كه البته شب قبل به فرزندانش گفته كه بنزين بزنند. روز بعد قرار شد كه به اتفاق از ماشين من استفاده كنيم و تاكيد هم كرديم كه ساعت حركتمان 07:00 باشد. ساعت 07:05 پاي ساختمان منزلشان در پاسخ به تماس تلفني من گفت كه تا دقايقي ديگر با ما خواهد بود. ساعت 07:13 حركت كرديم!
با خود گفتم، او از چه نوع آدمهايي است؟ بي گمان او دروغ گو نيست. چون نيازي به آن هم نمي ديدم. اما از چه سخن مي گويد؟ چرا مي بايست چيزهايي را به من بگويد كه حقيقت نداشت.آيا او به نوعي داشت آرزوهايش را براي من بازگو مي كرد يا واقعا" فكر مي كرد كه مردي است از آن مرداني كه از كودكي تحسين مي كرده است؟ به هر حال لازم به نظر مي رسد آنان كه در سرنوشت او سهيم هستند، فكري براي روياهاي او بكنند.
چ
در مصاحبه اخير آقاي احمدي نژاد با تلويزيون كه به "شوخي با حيدري" معروف شده است، آقاي رييس جمهور در پاسخ به اينكه چرا نام هيچيك از دانشگاه هاي كشور در ليست 500 دانشگاه برتر دنيا ديده نمي شود، گفت كه اين رتبه بندي ها ارزشي ندارد و تنها با پرداخت يكي دو هزار دلار مي توان در اين رتبه بندي ها جايي پيدا كرد. ايشان در حالي اين سخن را بر زبان مي آورد كه رسانه ها (البته خودي) هر روز از مقاماتي كه جمهوري اسلامي در ميادين بين الملي علمي فرهنگي به دست مي آورد صحبت مي كنند. بدين ترتيب آيا اين قبيل اظهار نظرها موجب نخواهد شد كه رتبه هاي برتر جمهوري اسلامي نيز محصول نوعي رشوه خواري فرهنگي تصور شود؟!